مرا به دار آویختند که نامت را از یاد ببرم
چه ساده اند این ساده اندیشان که نمی دانند
نام تو حک شده ی قلب من است ، تو رو هرگز نخواهم کرد فراموش
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 20:16 توسط معصومی
|
کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا جان
پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا جان
آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی
معصوم? مظلومه، کجا بود رضا جان
بر دیدنت آمد چو جوادت ز مدینه
سوز جگرش، یا ابتا بود رضا جان
تنها نه جگر، شمعصفت شد بدنت آب
کی قتل تو اینگونه روا بود، رضا جان
تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا
بالای سرت نوحهسرا بود رضا جان
یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت
چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا جان
جان دادی و راحت شدی از زخم زبانها
این زهر، برای تو شفا بود رضا جان
از آتش این زهر، تن و جان تو میسوخت
اما به لبت، ذکر خدا بود رضا جان
روزی که نبودیم در این عالم خاکی
در سین? ما، سوز شما بود رضا جان
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 13:25 توسط معصومی
|
فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت
عاشق چشمای تو شد بغل بغل ترانه ساخت
فقط برای تو میشه زندگی رو یكسره ساخت
تو رو قشنگترین گل گلدونه باغ دل شناخت
فقط تویی كه می تونی دستمو راحت بخونی
با من عاشق بمونی یا منو از خود برونی
میشه برای تو از هزار و یك شب قصه گفت
یا كه میشه هزار و یك قصه از تو شنفت
میشه با تو جوونه زد ، حرفای عاشقونه زد
تیری كه می رفت به خطا، بالاخره نشونه زد
جون و دلم فدای تو جون میذارم به پای تو
می زنه قلب عاشقم تنها فقط برای تو
*********************************************
الان که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 14:22 توسط معصومی
|
امشب که شعله می زندم ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
**********************
به صدای من كمی گوش بده
دل به این خسته ی خاموش بده
ببین از چی می خونم برای تو
ای همه هستی من فدای تو
اگه چشمات پرسید بگو : ندیدمش
اگه گوشات پرسید بگو : نشنیدمش
اگه دستات لرزید بگو : از سرماست
اگه پاهات لرزید بگو : از خستگیست
ولی اگه دلت لرزید : به خودت دروغ نگو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 13:48 توسط معصومی
|
یه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه یه تابلو تو آسمون باشه که همه آدمای دنیا اون تابلو رو ببینن چی روش مینویسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 20:23 توسط معصومی
|
عشق را دردیست که جز عاشق نداند چیست
عشق را زجریست که جز معشوق نداند چیست
عشق را طعمیست که جز عاشق و معشوق کس نداند چیست
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق يعني با افق يك دل شدن
عشق يعني داستاني ناتمام
عشق يعني كلمه اي بي انتها
عشق يعني آه سرخ لاله ها
عشق يعني حرف پنهان در نگاه
عشق يعني ترجمان يك نفس
عشق يعني قصه يك آرزو
عشق يعني ابتداي يك غروب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 17:32 توسط معصومی
|
با رفتنت شوری شکست در قلب من از عاشقی
در حسرتم رؤیای تو،همدم نشد با من شبی
دیگر نمانده یک نفس،در سوی تو پرپر کنم
شاید ندانی بعد از این، میخانه را ویران کنم
شاید یه شب سوسو زنم در ظلمت چشمان تو
شاید سپیدی رو زند بر قامت رسوای تو
حاشا نمی کردم که تو روزی ز من دل بر کنی
رفتی بدان با رفتنت،زخمی به سینه می زنی
شاید که بعد از عشق تو ،توبه ز هر دیدن کنم
با شعر خود روزی تو را در یاد خود گریان کنم
دیگر ندارم صحبتی،باشد که از من بگذری
بی عشق تو، رؤیای من شاید بیاید در شبی
شاید بیاید در شبی...

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:15 توسط معصومی
|

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:12 توسط معصومی
|
تاوان عشق
کشيدم
عشق را دردي است بي درمان
و درماني است بي نشانه
درد عشق همين است
اگر از تو چيزي بگيرد ديگر نميدهد
قلب را ميگويم
قلب را من
من وصيت کردم اگر در وضعيتي افتادم که خواستند اعضايم را اهدا کنند بکنند اما قلبم را ندهند
قلب من آلوده به عشق است و اين درد را درماني نيست
مگر خود دوست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 13:53 توسط معصومی
|
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 14:38 توسط معصومی
|